رهارها، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

مادرانه هایی برای نازنین دخترم رها

حول حالنا الی احسن الحال...

د لبرک شیرین من اولین بهار زندگیت مبارک مامانی. ایشالا سالهای سال با سلامتی و شادی در کنار ما باشی. خدایا در این سال جدید فقط ازت سلامتی میخوام و سلامتی و سلامتی. قبل از این یه مطلب نوشتم که پر از احساسات منفی بود. نخواستم تو سال جدید انرژی منفی ثبت کنم, پاکش کردم. خدایا این احساسات رو ازم دور کن و طعم شیرین مادر بودن رو همیشگی کن. نه فقط برای من برای همه مادرانی که خودت بهشون این نعمت رو دادی. خدایا خودت بساز که تو سال جدید لحظه لحظه زندگی همه پر از شادی , امید و موفقیت باشه. آمین   ...
5 فروردين 1392

اولین عروسی ...

اولین عروسی که بانو در آن حضور داشت عروسی پسر عمه مامانی و باباییش بود. اینم تیپ بانو در عروسی.... مثل اینکه بحث صرف کردن میوه و شیرینی رو هم خیلی جدی گرفته بوده خانوم؟!   ...
28 اسفند 1391

یواش یواش ...

د لبرک من , یواش یواش و بی صدا .................. رفت قاطی کباب خورها مرواریدت مبارک عشقم........... وقتی می بینی کودکت دندون درآورده هم خوشحال میشی و هم غمگین. خوشحال بخاطر پشت سر گذاشتن مرحله ای از زندگی که همه میگن برای کودک خیلی سخت و دردناکه و غمگین چون عشق کوچکت آرام آرام بالنده میشه و طولی نمی کشه که باید برای در آغوش کشیدنش انتظار خستگی شو بکشی.... بازم میگم زود گذشت... خیلی زود! دیگه از این خنده های بی دندون خبری نیست .....چه حیف! ...
22 اسفند 1391

نمک!!!

یه وقتایی توی خونه دوربین می گیرم دستم و منتظر میشینم. منتظر تا حسابی سرگرم بازی بشی , حالا با هر چیزی. بعدش دوربین رو درست تنظیم می کنم روی صورتت و صدات میزنم و حاصلش میشه این عکسا. عکسهایی از یه فسقلی شیطون با نمک... ...
21 اسفند 1391

یادمان باشد این لحظات!

خوشگلک ۸ ماه و نیمه من این روزها به خاطر مشغله زیاد و کارهای خونه خیلی وقت نمیکنم ازت عکس جدید بندازم , باید ببخشی عسلک. شما بسیار شیطون و شیرین شدی . موقع خرابکاری اگه اسمتو صدا کنم هرجایی که باشی وایمیستی و یه دست و دو تا پاتو از شدت ذوق زدگی تکون میدی. وقتی هم به چیزی که نباید دست بزنی میرسی , برمیگردی سمت من تا عکس العمل منو ببینی (آخه فسقلی من به تو چی بگم!؟). دیشب بابایی که با تلفن حرف میزد از شدت تعجب یه قیافه نمکی به خودت گرفته بودی و من فقط تو ذهنم داشتم مرور میکردم که چجوری میشه حسی که بهت دارمو تخلیه کنم. راستی اتفاق جدید زندگی تو هم اینه که دو شبه داری توی اتاق خودت میخوابی. فکر نمیکردم اینقدر راحت با تنهایی خوابیدن کنار...
20 اسفند 1391